تبليغاتX
V, !...خدایا!خیلی تنها شدم

!...خدایا!خیلی تنها شدم

 

خداحافظی...

این وبلاگ برای مدت کوتاهی  به روز نخواهد شد. مدتی است اسباب بسته ام و میروم

 نمی بندمش خدایا!خیلی تنها شدم...!  را  برایم حرمت دارد. 

فقط برایم دعا کنید که دانشگاه دولتی(روزانه) قبول بشم میخوام برای بار دوم باتلاش و پشتکار امتحان بدم.

برای یک بار هم که شده فقط برای مهدیس تنها  دعا کنید...  

دوستان عزیزی که تداوم دوستی مان را می خواهند برایم کامنت بزارند (به شدت منتظر شما دوستان  عزیز هستم)

امیدوارم وقتی که دوباره میام حضور شما هنوز دروبلاگ خدایا!خیلی تنها شدم...! وجود داشته باشه

به امید دیداری دوباره... 

|دوشنبه 11 اردیبهشت1391| 10:30 قبل از ظهر|مهدیس تنها|

خسته ام...

از صبوري خسته ام...

 از فريادهايي كه در گلويم خفه ماند...

از اشك هايي كه قاه قاه خنده شد...

و از حرف هايي كه زنده به گور گشت در گورستان دلم

آسان نیست در پس خنده های مصنوعی گریه های دلت را ،

 در بی پناهیت در پشت هزاران دروغ پنهان کنی . . .

این روزها معنی را از زندگی حذف کرده ام ...

برایم فرق نمی کند روزهایم را چگونه قربانی کنم....!

|دوشنبه 4 اردیبهشت1391| 11:47 قبل از ظهر|مهدیس تنها|

نمی دانم می دانی یا نه...اما من به تمام جزیره های تکراری بد شگون آب های سرگردان ذهنم رسیده ام... تمام قله های از بخت بد روزگار برافراشته نومیدی را فتح کردم...ببینم حالا با وجود این همه فتوحات چرا نام من سر زبان ها نیست؟چرا نام کوچه ای حقیر را به نام من نمی کنند؟

چه دارم می گویم؟!!!
کاش به کودکی هایم بر می گشتم که تنها وسوسه روزگارم داشتن عروسکی بود که جیب خالی پدرم آن را از من دریغ می کرد...که تمام دغدغه روز و شبم دوختن پیراهنی ظریف بود بر تن عروسک پیرم که زیبایی پنهانش را به رخ عروسک زیبای پشت شیشه ای سخت بکشم...و چه شکستی خوردم وقتی مادرم ناخواسته لباس آرزوهایم را دور انداخت...می دانی ؟آن پیراهن کوچک تکه ای از بهترین لباس آن روزهایم بود که پاره کردم...چقدر شکست خوردم من آنروز...

و انتهای داستان وسوسه های بی سرانجام من به تو رسید... میدانی؟ من همیشه در وسوسه های دلم شکست می خورم...همیشه چیزی ناپیدا...چیزی ماورای دید من و تو...چیزی که مخالف عواطف من است خواسته هایم را می میراند...و من می نشینم و فقط دور شدن آرزوهایم را می بینم!!!راستش پوست کلفت شده ام...دردم نمی گیرد به این زودی ها...فقط زجر می کشم خورنده...آنقدر که چاک چاک می کند هوای وسوسه ام را...آنقدر که سبب می شود دیگر مصدری به نام خواستن در من بی معنی شود...

وقت رفتن است...با تمام خواستن هام...

من عادت کرده ام همیشه دست های دراز شده به سمت رویاهای اندکم را - که حالا تا همیشه دیگر نیستند- جیــــــــــــــــــــــــــــز کنم

نمی دانم حالا که می نویسم چقدر گریه قرار است آستین های لباسم را شــــــــــور کند بی تو...اما قول می دهم دیگر وسوسه نکنم برگردی...

شاید هم حکایت پایانِ ناپیدای ما به از دست رفتنم برسد... نگرانم نباش...قول می دهم زیر خاک دیگر دردسر نکشم...

  من برای هر حادثه ای قربانیم...                                     

        دوستت دارم       

بی وسوسه

مهدیس  تنها


|یکشنبه 3 اردیبهشت1391| 1:19 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

تنهايي

گفتم بیایم و کمی این کلمه های بیکار بیجان را بازی دهم بلکه شاید تکه ای از اندرونی ذهنم به بیرون بکشند...

دیدم ترانه ، دیدم ذوق نمی آید... دیدم پیر تر شده ام... دیدم واژه ها هم غریبی می کنند...اما اینبار می نویسم بی توجه به قواعد... بی خیال ادبیات...

هرروز بلند که می شوم از خوابی سخت پنجره اتاق باز می کنم و می بینم هنوز همین جایم... هنوز در همین اتاق نمور بی جان...هنوز روی همین قالیچه پژمرده... روبروی همین آینه بداخلاق...که همیشه به تصویر من دهن کجی می کند!!!

چقدر دستهام گرمند...چقدر افکارم بی جان!!!چقدر دردسرها متحرک... چقدر تو، دور... چقدر آسمان بی رحم...چقدر ابرها اندک، چقدر خاطره هامان روشن، چقدر انتهایمان افسوس، چقدر دوریمان ناگزیر...

باور کن لباسهایم همه دارند درد می کشند... دیگر برای پوشیده شدن ذوق ندارند...هر روز که دگمه های لباسم را می بندم صدای بی حوصلگی را از درزهایشان می شنوم...وقتی تو بودی آنها خود به خود به من می آمدند... روسری هام همه نخ کشند...

 پس این فاصله لعنتی چرا دلش برایمان تنگ نمیشود؟پس کی صدای این قهقهه های زشت روزگار مکرر تمام میشود؟ما همه پریم از دلتنگی... پریم از پیری...

بروم کمی چشمهام را خالی کنم از همان دلتنگی...

مهدیس تنها

|یکشنبه 3 اردیبهشت1391| 1:11 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

میخواهم نفس بکشم...

اینجا جاییی برای نفس کشیدن من نیست....

خدایا...خداوندا....مرا اگر قابلم برای لحظه ای به عرش آسمان ها ببر...

تا آنجا که به دور از دود دروغ انسانها ست...کمی نفسی تازه کنم....شاید بتوانم لحظه ای نفس بکشم....

|پنجشنبه 17 فروردین1391| 11:59 قبل از ظهر|مهدیس تنها|

یه خرابه...

یه گوشه تاریک...

یه دختر...

یه بغض...

و در آخر صدای بلند گریه دخترک...

و هیچ کس نفهمید درد او را...

|پنجشنبه 17 فروردین1391| 11:54 قبل از ظهر|مهدیس تنها|

وقتي دلم به درد مياد و کسي نيست به حرفهايم گوش کند،

 وقتي تمام غمهاي عالم در دلم نشسته است،

وقتي احساس مي کنم دردمند ترين انسان عالمم...

وقتي تمام عزيزانم با من غريبه مي شوند...

 و کسي نيست که حرمت اشکهاي نيمه شبم را حفظ کند...

 وقتي تمام عالم را قفس مي بينم...

بي اختيار از کنار آنهايي که دوسشان دارم..

 بي تفاوت مي گذرم... 

|پنجشنبه 17 فروردین1391| 11:43 قبل از ظهر|مهدیس تنها|

شاید میان این همه نامردی باید شیطان را بستاییم

 

که دروغ نگفت

 

جهنم را به جان خرید

 

اما تظاهر به دوست داشتن آدم نکرد!

 

|پنجشنبه 17 فروردین1391| 11:34 قبل از ظهر|مهدیس تنها|

خدایا....؟!

       میخواهم فقط تو مرا بازخواست کنی...!!

       

|چهارشنبه 24 اسفند1390| 11:10 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

بگذارمنتظربمانند...
می دانی
یک وقت هایی باید
روی یک تکه کاغذ بنویسی
تـعطیــل است ...

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت
باید به خودت استراحت بدهی
دراز بکشی
دست هایت را زیر سرت بگذاری
به آسمان خیره شوی
و بی خیال ســوت بزنی ...
در دلـت بخنــدی

به تمام افـکاری که
پشت شیشه ی ذهنت
صف کشیده اند ...
آن وقت با خودت بگویـی
بگذار منتـظـر بمانند ...
 
|چهارشنبه 24 اسفند1390| 10:51 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

درد هایی در زندگی هست که مثل خوره روح را در انزوا می خورد

 و می تراشد ... آدم نمی تواند این درد ها را به کسی بگوید ....

همه از مرگ می ترسند و من از زندگی سمج خود...

.... و گاهی تنها مرگ است که حقیقت می گوید....

|چهارشنبه 24 اسفند1390| 10:26 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

دلتنگی...
 
بغض هایم را به آسمان سپرده ام...                                   

                                خدا به خیر کتد باران امشب را.....


|چهارشنبه 24 اسفند1390| 10:21 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

تنـــــــهایی...

تنهایی حکایت من ؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود ، اما قایق نداشت ...

دلباختۀ سفر بود ؛ همسفر نداشت ...

حکایت کسی است که زجر کشید ، اما ضجه نزد ...

زخم داشت و ننالید...

گریه کرد ؛ اما اشک نریخت ...

حکایت من ؛ حکایت چوپان بی گله وساربان بی شترست !

حکایت کسی که پر از فریاد بود ، اما سکوت کرد ؛ تا همۀ صداها را بشنود ... !!
|چهارشنبه 24 اسفند1390| 10:7 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

قبل از اين که بخواهي در مورد من و زندگي من قضاوت کني

کفشهاي من را بپوش و در راه من قدم بزن

از خيابانها، کوهها و دشت هايي گذر کن که من کردم

اشکهايي را بريز که من ريختم

دردهاي من را تجربه کن

سالهايي را بگذران که من گذراندم

روي سنگهايي بلغز که من لغزيدم

دوباره و دوباره برپاخيز و مجدداً در همان راه سخت قدم بزن ، همانطور که من انجام دادم

آن زمان مي تواني در مورد من قضاوت کني ...

|سه شنبه 9 اسفند1390| 4:26 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

نقاب مسلمانیت

 آقا نیا....

زمین جای خطرناکیست...

ما مسیح به صلیب کشیده ایم

ما حسین کشته ایم

آقا نیا...

حالا اگر هم قرار شد غروب جمعه ای آفتابی شوی

قول می دهی؟

قول می دهی آزادی تا ولیعصر را قدم نزنی؟

شهر پر از قابیل است

آقا دنیا اصلا جای خوبی نیست!

اینجا هوا همیشه ی خدا آلوده است!

آقا ببخش...

اگر گاهی میان این دود و دم فراموشت می کنیم!!

چشمهایم را نگاه کن...

می بینی مرداب متعفن عادتها را؟؟

حالا به من حق می دهی؟

که نگویم!

بیا و پا بر چشمهای من بگذار........

دیگر غروب های جمعه برایم دلگیر نیست!!

شنبه ها را ترجیح می دهم!

شنبه ها که روز از نو روزی از نو......

شروع بازی ساده ی آدم کشی....

شروع هفت روز ترس

هفت روز نحس

هفت روز هر چه هست از این دست.....

شروع تحقیر آدمیت

شروع دیوار کشی بر پنجره ی نیمه باز انتظار

شروع بت پرستی

پشت نقاب مسلمانیت....

آقا نیا...

زمین جای خطر ناکیست!

اگر بیایی شاید دیگر عاشورا

تلخ ترین خاطره ی تاریخ نباشد!

آقا ببخش

اگر گاهی اسمتان را به زبان می آوریم!

آقا این هفته که گذشت....

جمعه ی بعد منتظرت باشیم!

مــــــــی آیـــــــــــــــــــــــی؟؟؟

.

.

با این همه آقا بیا......
|سه شنبه 9 اسفند1390| 3:35 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

در جستجوي جمله و بهانه اي هستـمـ براي نوشتن آنچه که اکنون بر من ميگذرد ، اما جمله اي که
احــساســــات مـرا به حرکت در آورد نمے يابــمــ.

دلــمــ بـه انـدازه تمـامــ دنيـا گرفته ، دلـمــ ميخـواد بـره ، به هـر جا غيــر از اينجـا ،دلـمـ از ايـن همـه
نبـودن ، بـے معـرفتـے ، خيـلـے گرفــته.

چقدر دوست داشتــمــ يک نــفــر از من ميـپــرسيد ، چرا نگاه هــايت آنقدر غمگين استـــ ، چـــــــرا
لبــخنــدهــايتــــــ انـقدر تــلخ و بــيــرنگ استــــ ، امــا افسوس ، افسوس که هـيـچ کس نــبــود ...

 - لولی وش ِ مغموم ,تینا تینا,گیسو ی,میرا ,آزاده یاس,آفرودیت  ,دیبا زمانیان,اشک ِ ابر ,خیس ِ باران   ,رهام آزاد,ندا            ,خانم باداباد ,آذر میدخت شرقی,واژه از بارانم خیس ِخیس,زهرا ,آرامش ,اما ایکس,

 

|سه شنبه 9 اسفند1390| 3:27 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

 

|پنجشنبه 4 اسفند1390| 6:45 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

من اگه خدا بودم...


اینقدر هوای دو نفره رو به رخ تک نفره ها نمیکشیدم...

 

Click here to enlarge

|سه شنبه 25 بهمن1390| 8:31 قبل از ظهر|مهدیس تنها|

تنهایی آن نیست که آدمی در اطرافش کسی را نبیند یا نداشته باشد تنهایی آن است که نتوانی چیزهایی را که مهم میپنداری منتقل کنی . از این است که عقایدی داشته باشی که برای دیگران پذیرفتنی نیست...اگر انسانی بیشتر از دیگران بداند. تنها میشود ....

|دوشنبه 24 بهمن1390| 10:45 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

آزاد......

من دختری هستم آزاد..!

در فطرت من حیا نهاده شده است

میدانم کجا باید شرم کنم وکجا می شود رها بود

تو به من نیاموز...

قانونگذار.....!!!!

|جمعه 14 بهمن1390| 7:20 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

عازم یک سفرم ، سفری دور به جایی نزدیک

سفری از خود من تا به خودم ، مدتی هست نگاهم

به تماشای خداست و امیدم به خداوندی اوست

|جمعه 14 بهمن1390| 7:6 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

همـه ی آدمـهــا /درد/ دارنــد ...

حتـمـاً کـه نـبـایـد جـای ِ زخـم هـایـشان را

بـه شمـا نـشان دهنــد

/تــا بـاورتـان شود/ ....

gfet3rxywnkbliucqvdu.jpg

|یکشنبه 9 بهمن1390| 6:18 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

 
           چشم هایم را به بیمارستان می برم.

                نمی دانم چه مرگشان شده!

                     هر شب در خواب

                       جایشان را خیس می کنند...!

|یکشنبه 9 بهمن1390| 5:13 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

|شنبه 8 بهمن1390| 5:6 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

حاضرم هرچي كه دارم بدم

روزهام سیاه تر از شب هام بشه

اما هيچكس توي هيچ جاي دنيا دردي كه من كشيدم نكشه

روزايي كه من گذروندم نگذرونه

هيچ آدمي تو دنيا غم اين روزاي منو نداشته باشه

خدا با من كه نساختي

من كافيم براي زجر كشيدن

اين بلا رو سر كس ديگه اي نيار

من راضيم،صبر ميكنم تا لحظه ي پر شكوه مرگ

قسم ميخورم

اما اين كارو با كس ديگه اي نكن خداااااااا

|شنبه 8 بهمن1390| 5:3 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

تنهایی من... 

ای کـاش تـنـهــا یـکــــنـفــر...

هــم در ایــن دنـــــیــــا مـــرا یــاری کـنــد ..

ای کـــاش مـــی تـــوانــستـــم ...

بــا کـسـی درد دل کـنـــم تـــا بـگــویـــم کــه ...

مــن دیــگــر خـســتـــه تـــر از آنـــم کـــه زنـــدگــی کـنـــم

تـــا بـــدانـــد غــم شـبــهـــا یــــم را....

تــــا بــفــهــمـــد درد تــــن خــستـــه و بـیــمــــارم را .....

قــانـــون دنــیـــا تــنـــهــایـــی مـــن اســـت

و تـنــهــــایــی مـــن قـــانـــون عــشـــق اســـت....

و عــشـــق ارمــغـــان دلــدادگــیــســت......

و ایـــن ســـرنــــوشـــت ســـادگـیــســـــت

|شنبه 8 بهمن1390| 4:41 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

 
 
 ته خط....

قدیما که مشق مینوشتم

وقتی به ته خط میرسیدم ...

با خودم میگفتم :نقطه سر خط...

حالا...

به ته خط رسیدم

اما نه از نقطه خبریه !!!

و نه از سر خط...

میخوام برم مسافرت ...

اما !!!

شاید برگشتی توش نباشه ...!

درست مثل ته خط...

 

|جمعه 7 بهمن1390| 11:38 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

خدایا منو واسه کارام می بخشی؟

به خدا روم نمیشه دیگه باهات حرف بزنم ... خیلی پشیمونم ... خیلی ....

حالم از خودم بهم  میخوره کی میمیرم. که همه از دستم راحت شن؟

یعنی میشه یه روزی بمیرم ... یه روز دیگه، نباشم ... فقط یه اسم ازم بمونه

بزرگترین آرزومه

خسته ام از این زندگی ..

کاش آرزوم براورده میشد ... کاش ...

|سه شنبه 4 بهمن1390| 5:3 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

خدایا!

 نه انقدر پاکم که مرا کمک کنی ...

و نه انقدر بدم که رهایم کنی ...  

میان این دو گم شده ام و هم خود و هم تو را آزار می دهم .

هرچه تلاش کردم نتوانستم آنی شوم که تو می خواهی

و هرگز دوست ندارم آنی شوم که تو رهایم کنی ...

که آنقدر تنها هستم که بی تو یعنی هیچ ... یعنی پوچ ...

|سه شنبه 4 بهمن1390| 5:0 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

|یکشنبه 2 بهمن1390| 6:58 بعد از ظهر|مهدیس تنها|

MisS-A

جاوا اسكریپت

جاوا اسكریپت